آش دندونی
سلام عسل ناز ماما عسلم داری یواش یواش بزرگتر میشی و همه چی رو خوب میفهمی با اینکه نمیتونی حرف بزنی ولی هر چی میخوای میفهمونی جمعه خونه ی مامان جون اینا بودیم که عصری به بابا جونت گفتم به نظرم دندونت داره در میاد بابا جونم یکم مسخره ام کرد و گفت "چه عجله ایه میگفتی چهاردست و پا نمیره که رفت دندون نداره که درآورد بعدا هم راه میافته..." اولین مرواریدت تو تاریخ 93/9/1 درخشید دومیش هم کنار همون یه هفته بعد جونه زد. شنبه دیگه دندونتو دیدم خیلی خوشحال شدم زنگ زدم به بابای سرکارش خبر دادم بابایی هو اومدنی باقلوا گرفته بودم به مادر جون اینا هم خبر دایم اونم گفت باید آش دندونی بپزیم حبوباتشو آماده کرد و دوشنبه هم برات ...




